تبليغاتX
من و اون
من و اون
 
قالب وبلاگ
الفبای زندگی
الف: اشتياق براي رسيدن به نهايت آرزوها
ب: بخشش برای تجلی روح و صيقل جسم
پ: پويایی برای پيوستن به خروش حيات
ت: تدبير براي ديدن افق فرداها
ث: ثبات برای ايستادن در برابر باز دارنده ها
ج: جسارت برای ادامه زيستن
چ: چاره انديشی برای يافتن راهی در گرداب اشتباه
ح: حق شناسی براي تزكيه نفس
خ: خودداری برای تمرين استقامت
د: دور انديشی براي تحول تاريخ
‌ذ: ذكر گویی برای اخلاص عمل
ر: رضايت مندی برای احساس شعف
ز: زيركی برای مغتنم شمردن دم ها
ژ: ژرف بينی برای شكافتن عمق درد ها
س: سخاوت برای گشايش كار ها
ش: شايستگی برای لبريز شدن در اوج
ص: صداقت برای بقای دوستی
ض: ضمانت برای پايبندی به عهد
ط: طاقت براي تحمل شكست
ظ: ظرافت برای ديدن حقيقت پوشيده در صدف
ع: عطوفت برای غنچه نشكفته باورها
غ: غيرت برای بقای انسانيت
ف: فداكاری برای قلب های درد مند
ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل
ك: كرامت برای نگاهی از سر عشق
گ: گذشت برای پالايش احساس
ل: لياقت برای تحقق اميد ها
م: محبت براي نگاه معصوم يك كودك
ن: نكته بينی برای ديدن ناديده ها
و: واقع گرايی برای دستيابی به كنه هستی
ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها
ی: يك رنگی براي گريز از تجربه دردهای مشترک
[ شنبه 1390/03/21 ] [ 1:41 PM ] [ مهدی ] [ ]

بـه آغوشـِ تـو مُحتاجَمـ بــَـراﮯحِسـ آرامشـ

براﮯ زندگـی با تُو پُر از شوقمــ پُر از خواهشـ

بِهـ دستاﮯ تُو مُحتاجَمـ

بَراﮯ لَمسـ خوشبختی واسِهـ تَسکینِ قلبم

بهـ چِشمای تُو مُحتاجَمـ

واَسِهـ تعبیر این رویــا

کِهـ بـازم میشِهـ عآشِقـ شُد تو این بی رحمی دنیــآ

بِهـ لَبخندِ تُو مُحتاجَم کِهـ تَنها دلخوشیم باشِه

بزار دُنیایِ بی روحَم بِه لبخندِ تُو زیبآ شِه

[ شنبه 1391/01/05 ] [ 11:41 PM ] [ مهدی ] [ ]

نازنين

 

نازنينم کجاست ؟ چهره اش را در ميان آدم ها و خيابان گم كرده ام . چهره اش را در ميان همهمه های پوچ ، آوار خستگی ها و سيل گذر ماشین ها گم كرده ام . تلاش می کنم تا چشمهايش ، تا خرام قامتش را در اين حالتي كه سايه وار همه جا در خيال من است ، در بين ديوارها و صداها ، در ميان تهاجم چهره هاي روزگار ، در خاطرم حفظ كنم . اما او با من و در من همه جا هست . نبودنش با من همراه است . مي دانم كه اين حالت امروز من كه خوابگرد و گریان و سرگردان جاري هستم اثر ياد او ست . اثر هنوز از ياد نبردن او ست . زماني را به خاطر مي آورم كه به او وابسته بودم ، زماني كه به هر كجا كه مي رفتم آواز او را در سر داشتم ، زماني كه يك جرعه ديدارش صله روزهاي انتظار من بود . زماني كه زمختي همه ديوارها ، همه چهره هاي غير از او را به ولاي سيمايش مي بخشيدم . در راه هاي سبز مي رفتم . چشم انداز به عطر او آكنده بود . هميشه در خيال او بودم . شاد از نفس حضورش بر عرصه اين شهر ناپاک ، رشته ام به موجوديت پا در هواي او بسته بود . به صرف موجوديتش راضي بودم ، راحت بودم ، آسوده تر به خواب مي رفتم و با لبخندي بيدار مي شدم كه خواب او را ديده بودم . زبانم به ذكر او در ذهن با من سخن مي گفت ، با ياد او ديوارهاي هستي را مي آراستم .                       

 نازنينم کجاست ؟ ياد دست های زیبایش در هر كجا كه بود ، دردهاي مرا درمان مي كرد . مرا تسلي و تسكين مي داد .

نازنينم کجاست ؟ تا وقتی که بود سرم در ابرهاي آسمان كودكي ام بود . در دهليزهاي مخملي خواب ، دست در دست او به سوي روشنايي مي رفتم . زمين مهربان بود . درخت ها شكوفان بودند . بهار در جريان آب هاي شفاف كوهساران در دو سوي تنم جاري بود . در خواب هايم پروازي بلند داشتم ، بر فراز دشت هایی که پر از گل های وحشی خود رو بودند و عطر او را از باغستان های خیالم احساس مي كردم.      

   نازنينم کجاست ؟ هنگامی که در کنارم بود ، هرگز به فکر مقصد هستی ام نبودم که خدا را شكر ، ناپيدا بود . با شادی به راه های دور می رفتم . پايم بر زمين نبود . چشمانش مرا بدرقه می کرد . نگاهش به آرامی مرا در ميان باغچه گل هاي مينا راه می انداخت . نقش چشمانش را بر پيشاني داشتم . دست و دلم گرم . عطر نفسش همه جا با من بود . دلم چراغان بود ، مي رفتم .                                                       

   نازنينم کجاست ؟ حالا بايد چشمانش را از دیوارهای کوچه های شب زده التماس كنم . حالا بايد به ياد امروز باشم ، با زمان آشتی کنم و نشاني او را از کسی نپرسم . نپرسم : ستی كجاست ؟ نازنینم در كجاي اين شهر دود آكنده گم شده است ؟ سراغ خاطراتم را از كجا بايد بگيرم ؟ در ميان شكفتن و پژمردن اين همه گل ، ميناي مرا کدام دست نفرین شده پرپر کرد؟                                                  

   نازنينم کجاست ؟ دلم تنگ است . در سرم سكوت همهمه مي كند . نقش نگاهش را هنوز از ياد نبرده ام . دلم سرد ، يادش را هنوز فراموش نکرده ام ، رفتن تلخ و دردناکش ذهنم را آرام نمی گذارد . هنوز آرزو مي كنم كه ای کاش نمی رفت و دیدارهای مان،  اين خوشبختي فقير كوچك ، براي هردوي ما در مسير اين روزهاي پاییزی هنوز هم باقي می ماند .             

               اما نه نازنینم همینجاست او در قلب من است...

[ سه شنبه 1390/06/08 ] [ 6:0 PM ] [ مهدی ] [ ]

جون مي كنيم تو زندگي ، حس مي كنيم كه زنده ايم

 

جوونيها رو باختيم و فكر مي كنيم برنده ايم

 

نشون ميديم كه كوهيم وهيچكي حريفمون نشد

 

كوه شدن اختياري نيست ،  زندگي مهربون نشد

 

تا يك شكسته مي بينيم ،  واسش چه اشكها روونه

 

خودمونم خوب مي دونيم ،  كه از دل تنگمونه

 

دل ميشكنيم مي سوزونيم ، اصلا" مهم نيست واسمون

 

اما تا مارو مي شكنن ، مي ناليم از دست زمون

 

ظاهر كارم كه شده ،  قهقهمون به آسمون

 

كلي برو بيا داريم ، اما چقدر بي هم زبون

 

گول مي زنيم خودمونو به آب و رنگ زندگي

 

عاشقي رو مي خوايم ولي ، براي رفع خستگي

 

به سادگي دل ميديم و به سادگي دل مي كنيم

 

واسه يه لحظه دلخوشي به هر دري در مي زنيم

 

روز و شبامون مي گذره ، بي خبر از دل  پير شده

 

يادش به خير جووني رو وقتي مي گيم كه دير شده

 

با همه اون برد و باخت ، بايد كه از نو زد و ساخت

 

بايد با رويا آشتي كرد ، بايد كه عشق رو خوب شناخت

 

جمله ي دوستت دارم و بايد به جاش گفت و شنيد

 

دارو باشيم نه داروغه ، بايد به آيينه رسيد

[ دوشنبه 1390/05/24 ] [ 1:34 PM ] [ مهدی ] [ ]

     

                                                           

عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه يکديگر پيوند مي دهد


love is wide ocean that joins two shores
 

زندگي بدون عشق بي معني است و خوبي بدون عشق غير ممکن

life whithout love is none sense and goodness without love is impossible
 

عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود

love is something silent , but it can be louder than onything when it talks
 

عشق آن است که همه خواسته ها را براي او آرزو کني

love is when you find yourself spending every wish on him
 

عشق گلي است که دو باغبان آن را مي پرورانند

love is flower that is made to bloom by two gardeners
 

عشق گلي است که در زمين اعتماد مي رويد

love is like a flower which blossoms whit trust
 

عشق يعني ترس از دست دادن تو

love is afraid of losing you
[ شنبه 1390/05/22 ] [ 3:24 PM ] [ مهدی ] [ ]

عشق يعني يك سلام و يك درود

 عشق يعني درد و محنت در درون

 عشق يعني يك تبلور يك سرود

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني يك شقايق غرق خون

 عشق يعني زاهد اما بت پرست

 عشق يعني همچو من شيدا شدن

 عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

 عشق يعني بيستون كندن بدست

 عشق يعني آب بر آذر زدن

 عشق يعني چون محمد پا به راه

 عشق يعني عالمي راز و نياز

 عشق يعني با پرستو پرزدن

 عشق يعني رسم دل بر هم زدن

 عشق يعني يك تيمم يك نماز

 عشق يعني سر به دار آويختن

 عشق يعني اشك حسرت ريختن

 عشق يعني شب نخفتن تا سحر

 عشق يعني سجده ها با چشم تر

 عشق يعني مستي و ديوانگى

 عشق يعني خون لاله بر چمن

 عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني آتشي افروخته

 عشق يعني با گلي گفتن سخن

 عشق يعني معني رنگين كمان

 عشق يعني شاعري دلسوخته

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني سوز ني آه شبان

 عشق يعني لحظه هاي التهاب

 عشق يعني لحطه هاي ناب ناب

 عشق يعني ديده بر در دوختن

 عشق يعني در فراقش سوختن

 عشق يعني انتظار و انتظار

 عشق يعني هر چه بيني عكس يار

 عشق يعني سوختن يا ساختن

 عشق يعني زندگي را باختن

 عشق يعني در جهان رسوا شدن

 عشق يعني مست و بي پروا شدن

 عشق يعني با جهان بيگانگى

[ چهارشنبه 1390/05/05 ] [ 6:3 AM ] [ مهدی ] [ ]

نامه عاشقانه

[ دوشنبه 1390/05/03 ] [ 12:11 PM ] [ مهدی ] [ ]
[تصویر: 23.gif]

از من نپرس چقدر دوستت دارم


اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست


به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم


مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد


مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم


بگو معنی تمرین چیست ؟


بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟


بریدن از خودم را ؟


مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...


از من نپرس اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم


همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد


تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند


نگاهت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...


هوای سرد اینجا رو دوست ندارم


مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام

[ یکشنبه 1390/04/26 ] [ 6:25 PM ] [ مهدی ] [ ]

دستمال كاغذی به اشك گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یك كم از طلای خود حراج می‌كنی؟
عاشقم
با من ازدواج می‌كنی؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی!
تو چقدر ساده‌ای
خوش خیال كاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرك می‌شوی و تكه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذی، دلش شكست
گوشه‌ای كنار جعبه‌اش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد
مثل تكه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌های كاغذی
فرق داشت
چون كه در میان قلب خود
دانه‌های اشك كاشت.

[ پنجشنبه 1390/04/16 ] [ 1:40 PM ] [ مهدی ] [ ]

[سایه های باد ]

 

از بادها سوال کن

چه قدر کلاغ ها 

کبوتر شدند

تو

از سمت کدام سایه می وزی

مرثیه ات را

بادها گریه خواهند کرد

آهسته

 بیخ گوش بادها

صدایم کن

سایه ها

خواهند شنید

کبوتر ها

هنوز چشم هایشان سرخ است

دانه نپاش...

[ چهارشنبه 1390/04/15 ] [ 2:40 AM ] [ مهدی ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام دوستان گلم به وبلاگ خودتون خوش اومدین امیدوارم لحظات خوب و به یادماندنی در اینجا داشته باشید.واسه من و نامزدم هم دعا کنید...
امکانات وب